
xa0 مثلِ هر شب هوسِ عشقِ خودت زد به سَرَم چند ساعت شده از زندگی ام بی خبرم xa0 این همه فاصله ، ده جاده و صَد ریلِ قطارxa0 بالِ پروازِ دلم کو که به سویت بپرم ؟! xa0 از همان لحطه که تو رفتی و من ماندم و من بینِ این قافیه ها گم شدم و در به درم xa0 تا نشستم غزلی ساده سرودم که مگر این همه فاصله کوتاه شود در نظرم xa0 بسته بسته "کدوئین" خوردم و عاقل نشدم ! پدرِ عشق بسوزد که درآمد پدرم xa0 بی تو دنیا به دَرَک ! بی تو جهنّم به دَرَک ! کفرِ مطلق شده ام ، دایره ای بی وَتَرَم xa0 من خدایِ غزلِ نا...
ادامه مطلب
xa0 برخلافِ اون چیزی که دیگران فکر می کنن ، من از تاریکی نمی ترسم . یعنی از خودِ تاریکی نمی ترسم . من از تنهاییِ درونِ تاریکی می ترسم ! شایدم اسمش تنهایی نیست ... حس می کنم یه چیزی اندرونِ تاریکی هست ، که من از اون می ترسم ... نه از خودِ تاریکی ! به هر حال هر چی که هست ... چیزه خوفناکیه که من ازش می ترسم :( xa0 یعنی من مطمئنم که از تاریکی نمی ترسم ! چون یه روز که همه جا روشن بود و اتفاقا شلوغ ، همون حسِ ترسِ لعنتی باز اومد سراغم ... همون ترسی که از چیزه اندرونِ تاریکی دارم . و این عجیبه ... + ب...
ادامه مطلب
xa0 هر کس بیاد برگه ی انتخاب واحد منو بخونه الان ، می شینه به حالم زار میزنه ... زااااار ها ! از شنبه تا چهارشنبه کلاس . اونم از صبح تا شب ... اونم جوری که باید از یه کلاس در بیام ، پرواز کنم برم توی اون یکی کلاس ! تازه ... اونم با چه استادایی :|xa0 از همین الان باید فاتحه بخونم برای خودم ... گریه ی حضارxa0 :( xa0 + ولی هر چی فضای خوابگاه رو کمتر تحمل کنم ، برام بهتره ... + ولش کن ... بذار توی درس غرق بشم ، از زندگیم چیزی حالیم نشه :| + من با این حجم از خستگی و ناامیدی چطور باید برم دانشگاه ...
ادامه مطلب