شالِ سپیدُ سرم کردم ، کتابمو از روی میز برداشتم و داشتم میرفتم که سارا گفت تا ایستگاه میرسونمت . نزدیک ایستگاه که شدیم گفت میخوای تا اونجا برسونیمت ؟ حوصله ی هیشکیُ نداشتم ...
+ خودم میرم !
- مگه دیرت نشده ؟
+ مامانت منتظره . برگرد خونه .
- زود میریم ...
حوصله ی کل کل نداشتم . چیزی نگفتم ... تویِ تمومِ راه چشم دوخته بودم به شالیزارهای کنارِ جاده . حرفی نمیزدم . قطره های اشک آروم آروم از روی گونه م میچکید . دلتنگ بودم ... دلتنگ اما آروم ! غروبِ خورشید که تو صورتم می افتاد دلم تنگ تر میشد . شیشه رو پایین کشیدم . هوا سرد بود ، دلِ من اما سردتر !
سرِ خیابون پیاده شدم . پیاده روی کردن توی هوایی که بوی پاییز میده و فکر کردن به مقصدِ نیمه تموم . کتابمو محکم بغلش گرفته بودم و روی جدول راه میرفتم . یک ساعت ... تنها ! نسیمِ سرد میخورد تویِ صورتم و هر قدمی که روی جدول برمیداشتم واژه ها سرازیر میشدن توی ذهنم . چقدر به راه رفتن روی جدول علاقه دارم !
شهر شلوغ بود ...
خیابونا ، ماشینا ، چراغ قرمز ، هیاهوی آدما ... اما من هیچی نمیشنیدم انگار .
ما را در سایت × ناگفته ها × دنبال میکنید
برچسب: هیاهو,
نویسنده:
بازدید: 7