
xa0 هر کدام از آدم ها برای ِ خودشان یک دایره دارند . این را معلم ِ پرورشی ِ دوم ِ راهنمایی ِ مان میگفت . نمیدانم چه شد که یکهو این همه به دایره اش نزدیک شدم . منی که تمامxa0 ِ عمر در دایره ی ِ خودم بوده ام و بس . یک بار یواشکی سَرَم را کردم توی ِ دایره اش . دایره ای که شبیه ِ دایره های ِ دیگر نبود . شبیه ِ یک قفس بود تا دایره . کسی را به داخلش راه نمیداد . شاید نمیخواست . شاید هم بلد نبود اصلا . نمی دانم . هر چه بود ، عجیب بود . و عجیب تر که من ِ یک دنده و سر به هوای ِ در دایره یِ خود فرو رفته ؛...
ادامه مطلب
xa0 هر کدام از آدم ها برای ِ خودشان یک دایره دارند . این را معلم ِ پرورشی ِ دوم ِ راهنمایی ِ مان میگفت . نمیدانم چه شد که یکهو این همه به دایره اش نزدیک شدم . منی که تمامxa0 ِ عمر در دایره ی ِ خودم بوده ام و بس . یک بار یواشکی سَرَم را کردم توی ِ دایره اش . دایره ای که شبیه ِ دایره های ِ دیگر نبود . شبیه ِ یک قفس بود تا دایره . کسی را به داخلش راه نمیداد . شاید نمیخواست . شاید هم بلد نبود اصلا . نمی د...
ادامه مطلب
xa0 این روزها اگر دختری با پیراهنِ نخیِ فیروزه ای و موهایِ پریشانِ بلند دیدی که دارد آخرین قدم هایِ تابستان را از پشتِ پنجره ای نگاه می کند ، یادت باشد ؛ دلیلِ تنهایی اش و زل زدنِ به پرنده های پشتِ پنجره را نپرسی . و نپرسی چرا برایشان دانهxa0 نمیریزد . فقط آرام کنارش بنشین ، بگذار برای دقایقی سر رو شانه هایت بگذارد ... + نوشته شده در xa0ساعتxa020:44xa0 توسطxa0غزل xa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
xa0 من همیشه از تمامِ چمدان ها و ساک ها و کوله پشتی های حجیم متنفر بودم . شاید چون هیچ وقت از فعلِ رفتن خوشم نمی آمد . از همان دورانِ بچگی ، بعد از تعطیلاتِ نوروزی ، باید به خداحافظی از مادرجون و خاله ها و نوه های فامیل به اجبار تن می دادم و همیشه هم از این فعلِ رفتن حرصم می گرفت . از اینکه پشتِ سرت آب بریزند ، از زیر قرآن رَدَت کنند و تو راهیِ جاده شوی و خو کنی به غربتِ شهری که هیچ وقت متعلقِ به آن نبودی . اصلا راستش از تمامِ ترمینال ها ، صدایِ خرخر کردن چمدان هایی که روی زمین کشیده می شوند و ب...
ادامه مطلب
xa0 خیلی خیلی دوس دارم بدونم که بعضی ها دقیقا چه مرگشونه !xa0 یهو و بی هیچ دلیلی با من چپ میوفتن :|xa0 تا حدی که حتی جوابِ سلامِ منم نمیدن ! یا حتی از دور واسه آدم چشم غره میرن :/xa0 ولی بعد از چند وقت ، باز هم بدونِ هیچ دلیلی با آدم مهربون میشن ، تا حدی که میگن غزل جون یه چایی بریز بیار با هم بخوریم ! ... خب باید خاطر نشان کنم که محبت این دسته از آدم ها به هیج جایِ من نیست :/xa0 فقط دوست دارم بدونم دردشون چیه دقیقا ؟ ...
ادامه مطلب
xa0 از بچگی همیشه موهام رو خیلی دوست داشتم . نه که آدم خودپسندی باشم ، اما به نظرِ خودم موهای خیلی خاصی داشتم . و از همون دوران بچگی هم موهام همیشه بلند بودن . یادم میاد آخرین باری که موهامو کوتاه کردم پنج - شش سالِ پیش بود . مربوط به دورانِ راهنمایی ام ! تویِ مدرسه یه دعوایِ سختی شده بود و من وقتی رسیدم خونه مثلِ یه کوهِ باروت بودم . مثلِ دیوانه ها هی اشک می ریختم و جیغ می زدم ! خیلی روزِ سختی بود واقعا . حتی هنوز هم نمی دونم چرا ، اما اون زمان تصمیم گرفتم برم و موهامو از ته کوتاه کنم . انگاری...
ادامه مطلب
xa0 مثل حس خوبه دخترک خندانی که روی جدول های یک خیابان عریض ، راه می رود و سرخوشانه آواز می خواند :) مثل حس خوبه بو کشیدن از اسنکی های کثیف آن سوی خیابان ! :)xa0 مثل حس خوبه دیدن پسربچه ای که با صورت کاکائویی اش برای آدم زبان در می آورد ! :)xa0 مثل حس خوبه تعجب انگیزی که چرا باید پیرزن توی اتوبوس ، یکهویی به آدم دوغ تعارف کند ! :)xa0 مثل حس خوبه اینکه یک نفر پشت تلفن از آدم بپرسد : شما همان دختره اید ؟ همان دختری که سمت چپ ردیف دوم صندلی کنار دیوار می نشست ؟ و تو باید متعجب باشی که چطور یک غریبه...
ادامه مطلب