
از بچگی همیشه موهام رو خیلی دوست داشتم . نه که آدم خودپسندی باشم ، اما به نظرِ خودم موهای خیلی خاصی داشتم . و از همون دوران بچگی هم موهام همیشه بلند بودن . یادم میاد آخرین باری که موهامو کوتاه کردم پنج - شش سالِ پیش بود . مربوط به دورانِ راهنمایی ام ! تویِ مدرسه یه دعوایِ سختی شده بود و من وقتی رسیدم خونه مثلِ یه کوهِ باروت بودم . مثلِ دیوانه ها هی اشک می ریختم و جیغ می زدم ! خیلی روزِ سختی بود واقعا . حتی هنوز هم نمی دونم چرا ، اما اون زمان تصمیم گرفتم برم و موهامو از ته کوتاه کنم . انگاری با خودم لج کرده بودمو و می خواستم تلافی کنم . اتفاقا یه آرایشگاهِ زنونه هم سرِ کوچمون بود که این کارم رو خیلی راحت تر می کرد . خلاصه که به هر زور و ضربی بود مامانم رو راضی کردم و همون موقع رفتیم آرایشگاه . منم با گریه از خانم آرایشگر خواستم موهامو از تهِ ته کوتاه کنه ، پسرونه ! بعد از کوتاه شدنِ موهام احساسِ عجیبی داشتم . خالی و تهی . از یه طرف خوشحال بودم که تویِ لجبازیِ با خودم پیروز شدم و از طرف دیگه هم ... غمِ از دست دادنِ موهام .....!
اون زمان گذشت و گذشت و تا رسید به دیروز . دیگه دوست ندارم توصیف کنم که چی شد و چرا من برای دومین بار تویِ عمرم با چشم های اشکی تصمیم گرفتم که دوباره موهامو از دست بدم . دیروز تقریبا نزدیک به سه سانت (!) از موهامو کوتاه کردم و ... حالا انگار دقیقا تبدیل شدم به همون دخترکِ شش سالِ پیش . خالی و تهی ، با غمِ از دست دادنِ موها ...! انقدر غمگینم که حس می کنم یه تیکه از وجودم دیگه نیست ...
و خیلی عجیبه که توی این شش سال من هنوزم انقدر بچه گانه تصمیم می گیرم و با خودم وحشیانه لجبازی می کنم ...
ما را در سایت × ناگفته ها × دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48