دخترِ جاده !

خرید بک لینک

من همیشه از تمامِ چمدان ها و ساک ها و کوله پشتی های حجیم متنفر بودم . شاید چون هیچ وقت از فعلِ رفتن خوشم نمی آمد . از همان دورانِ بچگی ، بعد از تعطیلاتِ نوروزی ، باید به خداحافظی از مادرجون و خاله ها و نوه های فامیل به اجبار تن می دادم و همیشه هم از این فعلِ رفتن حرصم می گرفت . از اینکه پشتِ سرت آب بریزند ، از زیر قرآن رَدَت کنند و تو راهیِ جاده شوی و خو کنی به غربتِ شهری که هیچ وقت متعلقِ به آن نبودی . اصلا راستش از تمامِ ترمینال ها ، صدایِ خرخر کردن چمدان هایی که روی زمین کشیده می شوند و بیشتر از همه از صدایِ تهران تهران گفتن ها دلم می گیرد . حتی غربتِ راه آهن و فرودگاه هم دلم را آتش می زند . حرف دلم را بخواهم بگویم ! در تمامِ طولِ زندگیِ نوزده ساله ام ، هر وقت چشم باز کردم ... جاده بود و دلِ گرفته ی من و چشم های اشک بارم و دست های زیرِ چانه ام ... و باز هم غربتِ شهری که هیچ وقت از آنِ نبودم و نخواهم شد .

حالا امشب ، بعد از گذشتن تمامِ آن شب ها و روزها ، فهمیده ام که فعلِ رفتن بخشی از زندگی من بوده ... بخشی جدانشدنی همچون عضوی از بدن . در طیِ نوزده سال زندگی ، این رفتن به شکلِ های مختلف بوده که نصیبِ من شده . حالا فهمیده ام که باید به فعلِ رفتن طورِ دیگری نگاه کنم . کمی خوشبینانه تر و شاید مهربانانه تر . می خواهم دستِ فعلِ رفتن را بگیرم و بگویم که می خواهم طورِ دیگری نگاهش کنم چون عضوی از روزگارِ من است .

آری ! ... رفتن عضوی از روزگارِ من است .

غزل . م . پاییزِ سالِ 1395

× ناگفته ها ×...

ما را در سایت × ناگفته ها × دنبال می‌کنید

برچسب: دختر جاده ها,رقص دختر جاده شمال,دختر و جاده,دختر تنها در جاده, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 16:28

صفحه بندی