
xa0 نَفَسَم را تویِ مشتم حبس می کنم ، از این همه زمستان سَردم می شود ! چشمانم را به تقویم می دوزم ؛ فکر می کند پاییز است !! خنده ام می گیرد ... ورق اش می زنم ، می گذارم رویِ صفحه یِ زمستان . تلویزیون را روشن می کنم . گوینده یِ اخبار فکر می کند پاییز است ! کلافه می شوم :xa0 + مامان الان چه فصلیه ؟! - پاییز ! حتی مادر هم فکر می کند پاییز است ... ! . . . پالتویم رو برمی دارم تا یک عصرِ زمستانیِ دیگر را ، مثلِ هر روز ، قَدَم بزنم ... ...
ادامه مطلب
xa0 همیشه ماها یه جاهایی رو خراب می کنیم و اکثرا نتیجه ی خرابیش رو بعد از گذشتِ زمان حس می کنیم . و درست همین موقع به این نتیجه می رسیم که چقدر یه زمانی بچه و احمق بودیم ... xa0 xa0...
ادامه مطلب