× ناگفته ها ×

متن مرتبط با «هیاهو» در سایت × ناگفته ها × نوشته شده است

هیاهو

  • نیلوبلاگ

    شالِ سپیدُ سرم کردم ، کتابمو از روی میز برداشتم و داشتم میرفتم که سارا گفت تا ایستگاه میرسونمت . نزدیک ایستگاه که شدیم گفت میخوای تا اونجا برسونیمت ؟ حوصله ی هیشکیُ نداشتم ... + خودم میرم ! - مگه دیرت نشده ؟ + مامانت منتظره . برگرد خونه . - زود میریم ... حوصله ی کل کل نداشتم . چیزی نگفتم ... تویِ تمومِ راه چشم دوخته بودم به شالیزارهای کنارِ جاده . حرفی نمیزدم . قطره های اشک آروم آروم از روی گو...

    ادامه مطلب